کد خبر 85529
۲۳ شهریور ۱۳۹۰ - ۰۰:۰۰

طلایه داران عزت/31 بسیجی روی دوش نگهبان عراقی

طلایه داران عزت/31 
 بسیجی روی دوش نگهبان عراقی

در میان ما، بسیچی کم سن و سالی بود که دل نترسی داشت و در مقابل عراقی ها بسیار مغرور بود. او شدید ترین گرسنگی ها را متحمل می شد، اما هیچ گاه از دشمن تقاضای نان نمی کرد. یک روز، یکی از نگهبانان تازه کار و بی تجربه که جدیدا به اردوگاه آمده بود و هیچ شناختی از بچه ها نداشت، به این بسیجی کم سن و سال برخورد کرد و برای آنکه سر به سرش بگذارد گفت: «آخر تو برای چه به جنگ آمدی؟ تو که نمیتوانی یک سنگ کوچک را تکان بدهی آمده ای که مرا بکشی؟» بسیجی در آمد که: «من با تو شرط می بندم که میتوانم تو را هم از جا بلند کنم و روی دستهایم ببرم.» من و تعدادی از بچه ها که دور آن دو جمع شده بودیم با شنیدن این حرف تعجب کردیم. چرا که نگهبان بسیار درشت و هیکل دار بود و بسیجی جثه ای ریز و ضعیف داشت. نگهبان عراقی با خنده تمسخر آمیزی گفت: «تو نمیتوانی مرا تکان دهی تا چه رسد به بلند کردن من.» و بسیجی در جوابش گفت: «من ثابت می کنم که می توانم و وقتی بلندت کردم یک بار هم به دور اردوگاه می گردانمت. اگر تو هم توانستی مرا بلند کنی باید این کار را انجام دهی.» بالاخره مسابقه شروع شد و بسیجی زیر دو پای نگهبان را گرفت و زور زد، اما هر چه کرد نگهبان از جایش تکان نخورد که نخورد. نگهبان گفت: «خب، دیدی که نتوانستی؟ حالا نوبت من است.» و با یک تکان بسیجی را روی دوش خود گذاشت و برای دور زدن اردوگاه حرکت کرد. بسیجی بر دوش نگهبان عراقی سوار بود و لبخند پیروزمندانه ای به لب داشت و آن روز همه شاهد بودند که چطور او با جثه کوچک از نگهبان سواری گرفت و کل اردوگاه را به حیرت وا داشت. کتاب بازداشت گاه تکریت 11 – ص 87

برچسب‌ها